X
تبلیغات
يلداي آسمان
تاريخ : چهارشنبه هفتم اسفند 1392 | 13:4 | نویسنده : مامان

سلام عزيز دلم... ما هم تونستيم چند تا فيلم جشنواره فجر را در سينماي فلسطين  ببينيم مثل معراجي ها ، حق سكوت و فرشته ها با هم مي آيند....ديشب حسابي دلت فيلم مي خواست و بابا بليطي نداشت ..بعد از شام كلي گريه كردي كه نمي خواين منو ببرين فيلم ببينم.....از دايي شنيده بودي كه اكران فيلم "چ" است.

اومدي پيشم و گفتي :مامان "چ" مثل چمدان ، "چ"مثل چمن ، گفتم نه مامان "چ" مثل چمران..پرسيدي چمران كيه ومنهم تا اونجايي كه متوجه حرفم بشي گفتم كه شهيد چمران كي بود....وقتي صحبتهام تموم شد گفتي: پس نمي خواين منو ببرين فيلم جنگي ببينم؟من و بابا با تعجب نگاهت كرديم..به بابايي گفتم يك زنگي بزند و پيگيري كند تا  بتونيم بريم سينما..بابا شروع به گرفتن شماره اي كرد...ولي چون از بس جمعيت براي اكران فيلم مي اومدن حتي يه صندلي  خالي هم نبود...اشك مي ريختي..ضجه مي زدي...دلت فيلم مي خواست .....مي خواستم با گفتن داستاني از جبهه و جنگ از رفتن به سينما منصرفت كنم كه گوشي بابا زنگ خورد  صداي دوستش را مي شنيدم كه مي گفت :  خودتان را سريع به سينما برسونيد در آخرين اكران كه ساعت 23 شب هست...خوشحال شدم  برامون 3تا صندلي فراهم شده..خواب از چشمهات پريده بود....لباسهاتو تنت كردم و راهي سينما شديم.

مامان تو كه اوايل  فيلم خوابيدي ..اما اي كاش نمي آمدم و فيلم را نمي ديدم...

انتظاري كه براي تو فرزند گلم به عنوان نسل چهارم انقلاب داشتم اين بود كه واقعيت هاي جنگ را ببيني .

ولي انگار حاتمي كيا كه مثل هميشه ادعاي بهترين را دارد ..كم لطفي خودش را شامل حال بروبچه هاي ارتشي كرده.

"چمران" اون چمراني نبود كه من توي كتابها خونده بودم  ."چمران"حاتمي كيا آدم سست عنصري بود كه نمي توانست "پاوه"را مديريت كند.و"شهيد فلاحي "فرمانده نيروي زميني ارتش آدمي بي خاصيت تر از او نمايش داده شد.

مادرم بازيگر اصلي حاتمي كيا "بچه سپاهي اي" بود كه بيشتر از چمران و شهيد فلاحي مي فهميد حتي جلوتر  از امام خميني (ه) تصميم مي گرفت.

آقاي حاتمي كيا با شما هستم شما كه در دانشگاه بر تريبون سخن مي گوييد :كارهاي فرهنگي   مردان بزرگ را مي طلبد ..آيا مي دانيد كه تهيه فيلم جنگي هم كسي را مي خواهد كه حداقل ساعتي را در جبهه و جنگ گذرانده باشد؟

آقاي حاتمي كيا فكر مي كنيد  آن چهره اي كه شما  از چمران و شهيد فلاحي  نشان داده ايد  نسل جديد را ترغيب كند كه فصلي از جنگ را مرور كند؟

حاتمي كيا بايد جوابي داشته باشي ؟"چ"يعني چي ؟

اگر منظورت چمران بود پس چراقداستي براي اين شهيد بزرگ قائل نشدي..حتما دستي پشت پرده بود..من ديشب در ذهنم مرور كردم  "چ"يعني "چولمن"..."چ"يعني "آدم هاي  بي خاصيت فيلم تو"

آقاي حاتمي كيا ..اي كاش چمران جنگ را نشان مي دادي ...اي كاش غيرت مردان ارتشي را نشان مي دادي..برادر ما در ايران زندگي مي كنيم  همه خوب مي دانند كه بين سپاه و ارتش  اختلاف بر سر روش ها و تكنيك ها بوده و   هست و هنوز هم هستند كساني مثل شما كه ناآگاهانه بر  اين طبل مي كوبند.....در اين عصر گفتن اختلاف يعني چي ؟

راستش را بگو مرعوب كدامين قدرت شدين؟

من آژانس شيشه اي را هم ديده بودم ..آنجا هم بحث اختلاف بين جناح ها  بود؟

من از اختلاف بدم مي آيد....من از گفتن اختلاف بدم مي آيد..ما در ايراني زندگي مي كنيم  كه در تحريم هستيم...واز گفتن اختلاف چه سود؟

شما كه فيلمساز هستيد شما كه ادعاي هنررا  داريد پس چرا برش آخر زندگي شهيد بابايي را به تصوير نكشيديد ؟

برادر مي داني چه كسي شهيد بابايي را شهيد كرد؟

آيا گفتن اين اختلاف نيست؟

آقاي حاتمي كيا ديروز همه با شنيدن اسمت دست زدند و هورا كشيدند..اگر من هم فيلم را نمي ديدم شايد چشم بسته تعريف مي كردم....ولي خوب شد كه با گريه هاي گل پسري روانه سينماي جنگمان شدم و ديدم كه چه بر سر اين سينما آمده......

آقاي حاتمي كيا ......قبول دارم كسي كه طالب قدرت مي شود روزي هم مرعوبش مي شود......

صبح گل پسر مي گفت:" مامان عكس شهيد فلاحي را نشان بده.....مامان راستش را بگو...ارتشي ها بهترند يا بسيجي ها........"

شما جاي من بوديد چه مي گفتيد ؟چه صحنه اي را برايش نشان مي داديد ؟

خوشحالم كه مثل هميشه مردان بزرگ ارتش سرافراز از ديوار تهمت ها بيرون آمدند ؟

اين از تبليغات بوده و هست ، هستند كساني كه عمري  مي خواهند پيروزي انقلاب را به اسم خود ثبت كنند...پيروزي جنگ را به اسم خود مهر و بوم كنند.....برادران كجاي اين  ميدانيم .....اين مردم بودند كه پيروز بوده و هستند...




برچسب‌ها: چ}, چمران, شهيد فلاحي, حاتمي كيا, جشنواره فيلم فجر

تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392 | 17:17 | نویسنده : مامان

سلام عسل مامان ديروز تورا به راهپيمايي 22 بهمن بردم.....در غرفه راديو ايران و برنامه "سلام كوچولو"

واما حرفهاي من با تو براي آگاهي ذهن كوچيك اما خلاقت :بعضي ها فكر مي كردند  : چون همه چيز به نوعي گران شده...مردم كمتر در راهپيمايي شركت مي كنند

چون رئيس جمهور عوض شده مردم كمتر حضور مي يابند

چون مسئله هسته اي مطرح شده مردم حضور نخواهند داشت

اما همگان ديدند...پير و جوان و خردسال هر آنكه به نظامش معتقد است حضور دارد..ما به خاطر سبد كالا انقلاب نكرديم..به خاطر رفاه، پشت انقلاب نايستاده ايم.....ما پيرو حرف رهبري هستيم...پيرو مسئولان  دلسوزمان هستيم....ما پيرو خط شهداء هستيم.....

ما تعصب خاص به هيچ كس جزء رهبري نداريم.....

عزيزم..عسلم ...اي كاش فقط 5 سال بزرگتر بودي تا راحت تر صحبت مي كردم

درسته هر روز قيمت مواد خوراكي بالا مي ره و به نوعي ما دچار تحريم هستيم....اما همه اينها روزي به فضل خدا تمام مي شه و روسياهي به صورت ذغال و افرادي كه جلوتر از رهبري حركت مي كنند مي ماند.

كي گفته نماد استحكام ديروز در راهپيمايي نبود

كي گفته مسئولان ما دچار وادادگي شده اند؟

كي گفته مردم به خاطر احمدي نژاد دنبال راه انقلاب هستند؟

خداراشكر رئيس جمهور ما درسته كم حرف زد اما چند تا حرف درست و حسابي زد كه دوست و دشمن نتوانست بشنود

نه مادر اينها همش حرفه..مردم ما همان مردمي هستند كه در سال 57 انقلاب كردند...مردم ما شايد گاهي عصباني شوند اما دشمن را هم عصباني مي كنند مردم ما غيرت دارند ، آرمان دارند ، هدف دارند.......مردم ما ايستاده اند....همچنان كه مسئولين ايستاده اند.......هيچ كس نمي تواند بين مردم و دولت فاصله بيندازد.


برچسب‌ها: فقر اقتصادي, راهپيمايي 22 بهمن, انقلاب, مردم, مسئولان

تاريخ : شنبه دوازدهم بهمن 1392 | 9:0 | نویسنده : مامان

عزیزم درست ۳۵ سال پیش در چنین روزی امام به کشور آمد.

نمی خوام بگم آن زمان فقر اقتصادی بود و امروز نیست ، نمی خوام بگم با انقلاب تمام مشکلاتمان حل شد ...نه....

شاید امروز هم عدالت به درستی اجرا نشود.اما آن چیزی که آن روز مشهود بود ، این بود که :فقر در همه جا موج می زد، خیلی از مردم ما حتی از نعمت آب شرب و برق محروم بودند ، خیلی از مردم در بدترین شرایط زندگی

می کردند .

با آمدن "امام" نور امید و ایمان در قلبها جان گرفت.

با آمدن "امام" ایرانی بودن معنا گرفت.

"امام "آمد با همه گفته ها و ناگفته ها .


برچسب‌ها: فقر اقتصادی, انقلاب, امام, عدالت

تاريخ : پنجشنبه دهم بهمن 1392 | 9:0 | نویسنده : مامان

اين داستان را نه تنها براي پسرم بلكه براي همه دوستانم تعريف  مي كنم :خوب خوب گوش كنيد :

اگر در درک شرایط فعلی اقتصادی جهان مشکل دارید ممکن است داستان زیر به شما کمک کند:

 روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون ۱۰ دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت ۱۰ دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند. به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها ۲۰ دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایی‌ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای‌شان رفتند.

 این بار پیشنهاد به ۲۵ دلار رسید و در نتیجه تعداد میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون ۵۰ دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد.

در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را به ۳۵ دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به ۵۰ دلار به او بفروشید.» روستایی‌ها که [احتمالا مثل شما] وسوسه شده بودند پول‌های‌شان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند... البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون!...

آموزش پس انداز کردن به کودکان


برچسب‌ها: اقتصاد جهان, فروش, ميمون

تاريخ : شنبه پنجم بهمن 1392 | 17:48 | نویسنده : مامان
عزيزم من نمي خوام تو اين طوري باشي ..يا در آينده اين طوري فكر كني....ولي مي خوام بهت بگم كه داشتن فكر اقتصادي چيز خوبيه ! اگه به فكر آينده باشي در برابر مشكلات اقتصادي مي توني مقاوم باشي.

چاک از یک مزرعه‌دار در تکزاس یک الاغ خرید به قیمت ۱۰۰ دلار . قرار شد که مزرعه‌دار الاغ را روز بعد تحویل بدهد. اما روز بعد مزرعه‌دار سراغ چاک آمد و گفت : « متأسفم جوون . خبر بدی برات دارم . الاغه مرد. »

چاک جواب داد : « ایرادی نداره . همون پولم رو پس بده. »

مزرعه‌دار گفت : « نمی‌شه . آخه همه پول رو خرج کردم. »

چاک گفت : « باشه . پس همون الاغ مرده رو بهم بده. »

مزرعه‌دار گفت :

« می‌خوای باهاش چی کار کنی؟ »

چاک گفت : « می‌خوام باهاش قرعه‌کشی برگزار کنم. »

مزرعه‌دار گفت : « نمی‌شه که یه الاغ مرده رو به قرعه‌کشی گذاشت! »

چاک گفت : « معلومه که می‌تونم . حالا ببین . فقط به کسی نمی‌گم که الاغ مرده است. »

یک ماه بعد مزرعه‌دار چاک رو دید و پرسید: « از اون الاغ مرده چه خبر؟ »

چاک گفت : « به قرعه‌کشی گذاشتمش. ۵۰۰ تا بلیت ۲ دلاری فروختم و ۸۹۸ دلار سود کردم. »

مزرعه‌دار پرسید : « هیچ کس هم شکایتی نکرد؟ »

چاک گفت : « فقط همونی که الاغ رو برده بود. من هم ۲ دلارش رو پس دادم »


برچسب‌ها: فكر اقتصادي, قرعه كشي, الاغ مرده

تاريخ : چهارشنبه دوم بهمن 1392 | 17:24 | نویسنده : مامان

عزيز دلم نمي خواستم اين داستان را برات تعريف كنم ولي برات گفتم تا بدوني چقدر دوستت  دارم....و اينكه بدوني هيچ پولي ارزش دوست داشتن رو توي دنياي به اين بزرگي نداره......

واما داستان: پسر 16 ساله اي از مادر ش پرسيد :مامان براي تولد 18 سالگيم چي كادو مي گيري ؟

مادردر جوابش گفت :پسرم هنوز خيلي مونده

پسر  17ﺳﺎﻟﻪ ﺷﺪ. ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺣﺎﻟﺶ ﺑﺪ ﺷﺪ،ﻣﺎﺩﺭ ﺍﻭ ﺭﺍﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﺩﺍﺩ،ﺩﮐﺘﺮ ﮔﻔﺖ ﭘﺴﺮﺕﺑﯿﻤﺎﺭی قلبی داره .

ﭘﺴﺮ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻣﺎمان ﻣﻦ ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ ...؟ ! ﻣﺎﺩﺭ ﻓﻘﻂ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩ .

ﭘﺴﺮ ﺗﺤﺖ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ، ﻫﻤﮥ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪ 18 ﺳﺎﻟﮕﯽِ ﺍﺵ ﺗﺪﺍﺭﮎ ﺩﯾﺪﻧﺪ

ﻭﻗﺘﯽ ﭘﺴﺮ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺁﻣﺪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﺗﺨﺘﺶ ﺑﻮﺩ ﺷﺪ ...

ﭘﺴﺮﻡ ؛ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻋﺎﻟﯽ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺷﺪﻩ

ﯾﺎﺩﺗﻪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﭘﺮﺳﯿﺪﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﭼﯽ ﮐﺎﺩﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ؟

ﻭ ﻣﻦ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﭼﻪ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺑﺪﻡ !

ﻣﻦ ﻗﻠﺒﻢ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺩﺍﺩﻡ،ﺍﺯﺵ ﻣﺮﺍﻗﺒﺖ ﮐﻦ ﻭ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﻣﺒﺎﺭﮎ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺗﻮ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺍﺯ ﻗﻠﺐِ ﻣﺎﺩﺭﻭ ﻋﺸﻘﺶ ﻧﯿﺴﺖ


برچسب‌ها: پول, عشق مادر, دوست داشتن

تاريخ : سه شنبه یکم بهمن 1392 | 17:9 | نویسنده : مامان

شب که می‌شه  حوصله‌هامون مثل  سایه ماه کوتاه كوتاه مي شه  و کمرنگ. امشب مي خوام برات يه داستان كوتاه بگم كه هم ذهن  تو آروم بشه و هم ذهن خسته من !

جاي خونده بودم كه جحي به عروسي دعوت شد.(البته بماند كه چند بار پرسيدي جحي كيه ؟چه شكلي و بلاخره چرا پدر و مادرش اسمش را جحي گذاشتن ؟!) جحي  چون به مجلس وارد شد، از ترس اين که کفش هايش را بدزدند آن ها را در زير لباسش پنهان کرد و در گوشه اي نشست. بغل دستي اش که برآمدگي در لباس او ديد پرسيد: اين برآمدگي چيست؟ گفت: کتاب. آن مرد گفت: در چه بابي است؟(البته من برات توضيح دادم كه باب يعني موضوع كتاب چيه ؟وقديمي ها بيشتر از اين اصطلاح استفاده مي كردن ) جحي گفت: در علم اقتصاد.(بماند كه چند بار پرسيدي اقتصاد يعني چي ؟ومن مثال ها و مصداق هايي همچون پول ، قدرت خريد اسباب بازي و لباس نو ، خريد اسب و خونه و يخچال ساي باي سايد و......زدم  )گفت: حتما آن را از کتابفروشي خريده اي گفت: نه از کفاشي خريده ام.

داستانك من تموم شد ولي من از اينكه برايت  همچين داستاني را تعريف كرده بودم احساس پشيماني كردم و با خودم گفتم :اي كاش اين موقع شب داستان اقتصادي تعريف نكرده بودم  چون به جاي اينكه خواب به چشمانت بيايد ..خواب از چشمانت رفت....


برچسب‌ها: علم اقتصاد, قدرت خريد, كفش, پشيماني

تاريخ : دوشنبه سی ام دی 1392 | 21:54 | نویسنده : مامان

باید از کودکی انها را با مسائل اقتصادی اشنا کنیم البته با توجه به سن انها

بهترین الگو برای فرزندان والدین هستند چر ا که فرزندان با دیدن بهتر یاد می گیرند تا با شنیدن

اگر در کودکی با مسائل اقتصادی اشنا شوند بهتر و بیشتر می توانند در اینده مشکلات اقتصادی را حل کنند و بنابراین دچار شکست اقتصادی نمی شوند


 


برچسب‌ها: مسائل اقتصادي, كودك, آينده

تاريخ : دوشنبه سی ام دی 1392 | 19:15 | نویسنده : مامان

  قلک کوچک دوست داشت کارهای بزرگ کند، دوست داشت خانه ای بسازد به اندازه تموم دنیا، دوست داشت

دریا باشد تا همه در آن شنا کنندولذت ببرند،دوست داشت درخت بلندی باشد تا سایه اش مایه آرامش مسافران خسته گردد، دوست داشت هر چیزی باشد به جز قلک... .

قلک خسته شده بود از اینکه اینقدر پول های دیگران را در دلش نگه می داشت بدون اینکه بتواند کارهای بزرگی

با آن ها بکند،

قلک از این زندگی خسته شده بود...

این خستگی و بی حوصلگی و اجبار ادامه داشت تا اینکه یک روز یک سکه ی قدیمی و پیر در قلک انداخته شد،

قلک بازهم دل زده به سکه پیر نگاه کرد.سکه به او لبخند زد، قلک که حرصش گرفته بود،گفت:آخر چرا من باید مواظب شما باشم؟ اصلا چرا اینقدر خوشحالی و می خندی؟

سکه ی پیر باز هم خندید و در جواب گفت:قلک عزیز، هرکدام از ما در این دنیا برای کاری آفریده شده ایم، من وسیله ای هستم برای خرید و فروش، قلم برای نوشتن، غذا برای خورده شدن، کتاب برای خوانده شدن و تو .... .

کارتو نگهداری از پول هایی است که روزی به کار خواهندآمدو دل های زیادی را خشنود خواهندکرد.

هرکدام از ما برای کاری در نظر گرفته شده ایم، نه کسی می تواند جای مارا در این دنیا بگیرد، نه قرار است ما

جای کسی دیگر را اشغال کنیم.تنها موضوع مهم این است که هرکدام کار خودمان را درست انجام دهیم،

درست و کامل و به موقع... تنها موضوع مهم این است...

و قلک کوچک باز نگاهی به سکه ی پیر کرداما این بار دیگر در نگاهش دلزدگی وجود نداشت.

این بار برق امید در نگاهش می درخشید.


با تشکر از کوثر مدیر وبلاگ :"خلوت و جلوت "


برچسب‌ها: قلك, پول, آرزو

تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392 | 12:0 | نویسنده : مامان

عزیز دل مامان امروز داستان كوتاه غمگيني را  در وبلاگ "بزرگ زندگی شاد و موفق "خواندم كه مرا سخت تحت تاثير قرار داد . با خودم گفتم بد نيست آنرا براي شما هم  به یادگار بگذارم.

زهرا خوشحال و شتابان به طرف مادرش آمد ، سكه اي را كه پيدا كرده بود به او نشان داد و به سوي قلك مقوائي كه مادرش براي روز تولدش درست كرده و به او هديه داده بود رفت .

برق شادي در چشمانش موج مي زد چون اولين بارش بود كه پولي داخل قلك مي انداخت .

صبح فردا ، مادر وقتي وارد خانه شد ، ديد زهرا با برادرش دعوا و جر و بحث مي كند .

دخترك كوچولو گريه كنان رو به مادرش كرد و گفت : مامان ، داداش قلكم را پاره كرده و پولم را برداشته و آن را پس نمي دهد .

مادر بي آنكه چيزي بگويد نان داغ و تازه را به سوي دخترش دراز كرد . زهرا با ديدن نان به کل موضوع سكه و قلك را فراموش كرد آخر خيلي وقت بود كه طعم نان تازه را نچشيده بود !

مادر با چشماني پر از اشك با خود گفت : دخترم روزي قرض ام را به تو خواهم پرداخت !!

                                                      فقط همين ...


برچسب‌ها: پول, قرض, قلك

  • دانلود فیلم
  • دانلود نرم افزار
  • قالب وبلاگ